در روستایی دور در سرزمینی سر و سبز زیبا روستایی کوچک وجود داشت که مردمانش به سخت گیری و سخت کوشی شهره بودند …
از طلوع خورشید و شفق صبح تا تاریکی شب بی وقفه مشغول کار بودند بطوری که از دور دست ها می شد صدای زندگی را در آن روستا شنید .
مسافرانی که از آن روستا بازدید کرده بودند از صدای جادویی آن روستا سخن می گفتند ، از صدایی که ترکیبی از صدای چکش آهنگران و اره ی نجاران و سوت چوپان ها و تمام کسانی بود که سخت مشغول کار بودند ، می گفتند آن صدا چنان بوی زندگی می دهد که هر فرد ناامیدی را می تواند درمان کرده و سر شوق بیاورد .
با این حال مرد عجیبی در آن روستا زندگی می کرد ، مردی که گفته می شد سخت ترین و خطیرترین مسئولیت روستا بر عهده ی اوست و در طول کل تاریخ بشری، مردی به چنین اهمیت زاده نشده است .

هیچکس دقیق نمی دانست مسئولیت او چیست اما همگی اتفاق نظر داشتند که شخصیت او والاتر از آن است که شیر گاوها را بدوشد یا کارهایی را انجام دهد که مردم عادی انجام می دهند و به همین دلیل سالها بود که اهالی روستا مسئولیت تامین مایحتاج او را به گردن گرفته بودند …

یک روز آن مرد متوجه شد که به ایام پیری نزدیک شده است و باید جانشینی برای خود یافته و مسئولیت خطیرش را به او منتقل بکند .

آزمون ها برگذار شد و پس از کلی رقابت و چالش در نهایت یک جوان لاغر اندام اما سخت کوش و تیز موفق شد که رتبه ی یک آزمون شده و جانشینی او را بدست بیاورد و از این پس باید در نزد آن مرد زندگی میکرد تا کامل دانش و مسئولیت خطیر او را می آموخت .

جوان شاگرد ما پر از ذوق و شوق بود چرا که بزودی قرار بود که با رازی که تمامی اهالی روستا از آن بی خبر بودند آشنا شود و ثانیه شماری می کرد که شاگردی اش شروع شود …

شاگردی اش که شروع شد استاد پیر به عنوان اولین درس به او دستور دارد که سفینه ای ساخته و به دور دست ترین نقطه ی عالم سفر بکند . شاگرد پس از یک سال سخت کوشی و اندیشه در نهایت متوجه شد که چنین چیزی ممکن نیست و مایوس نزد استاد خود آمده و گفت نمی تواند.
  پس استاد بعنوان درس دوم به او دستور دارد که نقشه ای برای ترور خداوند بکشد و شاگرد یک سال دیگر نیز مشغول اندیشه و تدبیر شد اما همچنان موفق نشد!
پس استاد بعنوان درس سوم به او دستور داد که فرمولی اختراع کرده و تمام ذره های عالم را بشمارد و پس از چند ماه شاگرد متوجه شد این نیز ممکن نیست پس این بار ناله کنان به استاد گفت ایا نمی شود مرا پندی یا دستوری دهی که ممکن و شدنی باشد ؟!

استاد لبخندی زده و گفت ای نادان راز کار همین جاست ، کارهای پیش پا افتاده مانند پاک کردن طویله از پهن یا دوشیدن گاو یا بنایی برای این مردم ابله و نادان است تو باید به چیزهای مهم و اساسی تری بیاندییشی !!

سالها گذشت و استاد پیر فوت کرد ، استاد جدید نیز همان روال را ادامه داده و همان مسئولیت های خطیر و مهم پرداخت ، او با آنکه هیچ کاری انجام نمی داد والاترین جایگاه را در آن روستا داشت .

✍🏻 پینوشت : برخی از انسان ها نمی خواهند کاری انجام بدهند و چون نمی خواهند کاری انجام بدهند انتظاراتشان را از خودشان بالا میبرند ، اهدافی برای خود تعیین میکنند که هرگز ممکن نیست و چیزهایی برای خود یا از خود می خواهند که محال است به آنها برسند.
چنین انسانهایی تصوراتی نشدنی و نرسیدنی نسبت به خود دارند و خودشان نیز به خوبی از این سخت گیری و انتظار بالا از خودشان آگاهند و میدانند آنچه که میگویند واقعا نمی خواهند و نمی توانند برسند و همین موضوع چنان احساس ارامشی در انان ایجاد میکند که می توانند با وضعیت فعلی خود کنار آمده و سر بکنند .
چنین انسانهایی میخواهند چون نمیخواهند انها فقظ تظاهر میکنند ، تظاهر میکنند تا زبان دیگران و خود را از این واقعیت که آنها کاری نمیکنند کوتاه کنند .

دوست من! جستجوی وین ریت های بالا یا ریسک به ریواردهای تخیلی ، مانند آن مسئولیت خطیر استاد پیر در قصه ی ماست ، انسان نباید خود را فریب داده و به خود دروغ بگوید .

زندگی همین کارهای ساده مانند پاک کردن طویله و شستن ظرف هاست ، اگر نمی خواهی آلوده ی این چیزها شوی هرگز به آن توهمات نابی که در ذهن خود نسبت به خود و آینده ی خود داری نخواهی رسید !
این ممکن نیست و شدنی نمی باشد و تو باید بیاموزی که به عنوان یک معامله گر وظیفه داری کارهای کسل کننده و ابلهانه ای مانند بک تست را با دقت و کمال تمام انجام دهی وگرنه هرگز موفقیتی در کار نخواهد بود و عمر تو در جستجوی کبریت احمر و چیزهای نشدنی تلف خواهد شد…

شیخ رینزایی 🌹

قصههایمنتوری 🥷

🆔 @TradingGalaxy 🪐

دسته بندی شده در: