در مورد من

این دل دیگر دل نیست …
آشیانه ی پرندگان است
و دانه ای در دهان مورچه ای
یک ادم چقدر میتونه خود شیفته باشه که در مورد خودش بنویسه …
حتی وجودِ ” در مورد من ” خواه ناخواه موجب اغراق شده و گفتار انسان رو پر از خودخواهی و منیت می کنه و در ثانی مگر “مَن” برای خود آدم اهمیت دارد که برای دیگران هم داشته باشد ؟ به گمانم ما انسانها در شناخت یکدیگر شاید خوب باشیم ولی با هیچکس به اندازه ی خودمان غریبه نیستیم و اکنون مرا ماتم این گرفته که چگونه می توانم خودم را یعنی مرتضی بودن را با اینکه برای خودم نیز تجربه ای گنگ و مبهم است تبدیل به کلمه کرده و نشان شما بدهم که بدانید من کیستم ؟
حتی آنهایی نیز که در مورد خودشان می نویسند هیچ چیز در مورد مَن نمیگویند بلکه در مورد فعالیت من میگویند … اینکه من چیست و چگونه است بسیار با من چه کاری انجام میدهد تفاوت دارد !!
برای من من بودن ، یعنی خودم اینگونه در ذهنم متجلی می شود :
پسری عاشق قرمه سبزی ، هر از گاهی در مورد فلسفه و عرفان خوانده سپس شروع به یاوه گویی می کند …
خودنویس ها را بسیار دوست دارد و مدام کاغذ ها را یکی پس از دیگری باطل و خط خطی می کند …
گاهی از اینکه باید کار کرد ، نظم داشت و برای پول دوید بشدت افسرده شده و آرزو میکند ای کاش در یک کوه بلند یک زندگی راهبانه داشت و البته همیشه در حد آرزوست …
برنامه نویسی را دوست دارد و کاری است که از کودکی گاهی عاشقش می شود و گاهی متنفر …
خودش هم دقیق نمی داند چه شد و چگونه شد که سر از ترید و معامله گری درآورد
همیشه حسرت دوران خوش کودکی را می خورد و گه گاهی با زیر شلواری و دمپایی در خیابان ها چرخ می زند
این چیزی است که از خودم میدانم و صادقانه در میان گزاشتم هرچند موضوع هایی مثل اینکه عاشق نوشتن و داستان گویی ام ذکر نشد …
راستی اسم رینزایی یک لقب است ، دورانی عاشق ذن بودیسم بودم و این لغت را از آنجا با خودم آوردم .
بنظرم کافی است ، موفق باشید